هیچ گفتوگویی به معنای دقیق کلمه صورت نمیگیرد مگر اینکه طرفین گفتوگو معتقد باشند که هیچ فرهنگی از فرهنگ دیگر بینیاز نیست. اگر نمایندگان یک فرهنگ، فرهنگ خود را تجسم حقانیت و کمال و فرهنگ دیگر را تجسم بطلان و نقص بدانند هرگز با آنها گفتوگو نخواهند نشست. کسی حقیقتاً میتواند گفتوگو کند که اولاً خود در مسیر یافتن و شناخت خویش و فرهنگ خویش مسیری را طی کرده باشد و ثانیاً اهل سکوت و گوش کردن باشد تا علاوه بر آنچه به صراحت اظهار میشود به بطن ثمن گوینده نیز راه پیدا کند و ثانیاً روحیهای حقیقتجو داشته باشد و حقیقت را امری زمانند و مکان نیز نداند. عارفان از جمله شاخصترین قهرمانان این عرصه به حساب میآیند.
اشخاص قدرتمندند جوامع با استفاده از قدرت سیاسی یا اراده حاکم به اعمال نظر و عقیده در جهت حفظ وضع موجود و قبضه کردن تمامی وسایل ارتباطی، گردش چرخ را به سویی میکشانند که تنها حافظ منافع آنان و عامل سرکوب دیگر گردهها و قشرهای اجتماعی باشد بنابراین در چنین وضعی شرط نخستین ارتباط که پذیرش طرف مقابل و همپایگی دو سوی فرایند ارتباطی است مورد بی اعتنایی قرار میگیرد.
مولوی انسان کامل را کسی میداند که جامع صورت و معنی باشد. بنابراین پرداختن به امور دنیوی را نیز حجاب نمیشناسد و درست مثل یک متکلم در تأیید و اثبات عقاید و بیان قرآنی اهل تربیت اهتمام میورزد و مسائلی مانند توحید،حشر و نشر و جبر و اختیار را موافق مذاق اهل شریعت تبیین میکند با این همه لُب و مغز شریعت را عشق میداند و محبت را که سبب تزکیه در تربیت دل است مهمترین عامل در تهذیب نفس میشمارد. این عشق را زادهی کنش معشوق میداند و به هر حال به وجود ایرادهایی که برای اهل عرفان گرفتهاند این طایفه در تعدیل احساسات فرق و مذاهب و در جلوگیری از افراطهای رایج در ادوار گذشته و مخصوصاً در ترویج آزادگی و حرّیت فکر و اندیشه تأثیر قطعی داشتهاند و کار آنها در ترویج روح برادری در بین مسلمین و تمسک به اخوت واقعی و ایثار و گذشت از اموری است که رنگ خاصی به اندیشههای آنان داده است.
« و زنی که شیرخوارهای را در آغوش داشت، گفت: با ما از کودکان سخن بگوی.
و او پاسخ گفت:
کودکانتان به حقیقت کودکان شما نیستند.
آنان پسران و دختران سودا و شور و حال هستند که زندگی به خویش دارد.
آنان از کوچهی وجود شما میگذرند اما از شما نیستند.
رواست که مهر خود را نثارشان کنید اما اندیشهایشان را، نه؛
که ایشان اندیشههای خویش دارند.
رواست که شما جسم ایشان در خانهی خود سامان دهید اما روان ایشان را، نه؛
که روحشان در خانهی فردا خواهد زیست: خانهای که شما حتی در رؤیایتان نمیتوانید به دیدار آن بروید.
رواست که بکوشید تا همانند ایشان باشید، اما نخواهید که آنان را همانند خود کنید.
زیرا زندگی نه فراپس میرود و ناچار دیروز در کمک میکند.
شما کمانهایی هستید که کودکانتان از آنها به گونهای تیرهایی جاندار به آینده پرتاب میشوند.
از کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران»
دست چپی می گفت:کوفت وسلاتون بیگیری
می گفتم:چرو
می گفتن چروشباوسط حال می خوابی نکنه تومیونه حالی
می گفتم من ازبچگی آماخته شدم
راسیه می گفت خوره یبگیری
چپیه می گفت وخی وخی بلا
خودم به خودم گفتم اتوشور اته جوق کاسه وکوزمون راازاونجوجمع کردم
به آباده یه میگن آی لاوی یو ینی چه؟!
میگه : I ینی یک ! LOVE ینی لوه! U یعنی تو!
گوشت را در پستوی خانه نهان نمی خاد بکنی زیرا سگانی آماخته شده اندکه پول را اِسِده از دکون قصاب گوشت بشسناس خریده و به شما میرسانند.
نگران انفولانزای خوکی نباشید زیرا قرار شده به هر دانشجو و شاگرد ایرانی یک لوتاب(لب تاب رایگان)داده شود تا با باند قوی و سریع اینترنت اباده (سوجول پوجول)دیگر نیازی به کلاس حضوری نباشد. ای توشورر ای لوتاب!
- توبهتری
-امشو اومدم تکلیف ای دوتو جوونو روشن کنم
- دخترم مابیبی سالی ۶تو قالی ۶گزی تموم میکنه نمیدمش به قاسم که عارش میشه گیوه پاش کنه تازگیام فمیدم خو فرنگیا دوسون شده .نکنه میخوا سیاسی بشه!؟
- نه مشتی او داره درس فرانسه می خونه میخوا تاجربشه
- شاعرپولدار میره تاجر میشه تاجر ورشکسته تاجر میشه
- ختم کلوم ای خو گیوه نیا خواسگاری دختر نمیدمش
یه هو مش نجات نزدیک بارگا داد کشید: بیلم تو را افتیده ابسکه پرترکیدیم نفمیدم. تو پهلی ای زونبسه بمون تو بیبینم چه خاکی تو سرم کنم
قربونعلی که دید آب مش نجات داره حل میره به رگ غیرتش برخورد و گفت : هر رو شده جلو بارگو رو میگیرم.
پالون خرو وردشت و پهن کرد تو جوق و خوابی تو بارگو
او شرو کرد به رفتن تو زمین مش نجات. مش نجات برگشتو دی قربونعلی تمام بشنش شیلیت او شده داره کچه میزنه انگاری حلاج که سردار خینی و مالی می دروشیده
خو خوشالی داد زد: دخترومو به قاسم میدم که هچین بووی فداکاری داره
بی قضا باشی قربونعلی
که قدر آبو میدونی
سال ۱۳۸۲: ازدواج آنها و توافق برای بچه دار نشدن
سال۱۳۸۸: احیای تنها قنات باقی مانده توسط آنها
سال ۱۳۹۰: انفجار و از بین رفتن آدمهای منطقه و سالم ماندن آن دو داخل قنات
سال ۱۳۹۱: تصمیم بچه دار شدن و تولد هابیل قابیل همینه و همین بس
سال ۱۴۰۰: مرگ حوا و کفترچاهی بر اثر نقص فنی
سال ۱۴۰۴: مشکل ازدواج بچه هاو پیشنهاد هابیل مبنی بر اینکه به مناطق دیگر بروند و بدون جنگ
وخونریزی همسران خود را یافت کنند.